داستان یازدهم - تاریخ: 1391/7/10 ساعت: 5:29
تلنگر ( سام امیری )
داستان دهم - تاریخ: 1391/7/10 ساعت: 5:29
خلقت زن " شل سیلور استاین "
داستان نهم - تاریخ: 1391/7/10 ساعت: 5:29
محبوب آزار طلب
شعر - تاریخ: 1391/7/10 ساعت: 5:29
آواز ماندن " شل سیلور استاین "
داستان هشتم - تاریخ: 1391/7/10 ساعت: 5:29
آرزوها " محمد احتشام "
داستان هفتم - تاریخ: 1391/7/10 ساعت: 5:29
آرزوهایی که حرام شدند " شل سیلور استاین "
داستان ششم - تاریخ: 1391/7/10 ساعت: 5:29
پیشنهاد صلح " اثر شل سیلور استاین"
میزبان - تاریخ: 1391/7/10 ساعت: 5:29
تقدیم به صاحب خبرم علی ابن موسی الرضا علیه سلام
داستان پنجم - تاریخ: 1391/7/10 ساعت: 5:29
حاکم و دلقک ( قصه های کهن ایرانی )
خوشمزه چون گیلاس - تاریخ: 1391/7/10 ساعت: 5:27
اگر مثل کسی که تازه کندوی زنبور عسل زده مراقب کارم باشم، دور نیست که به جاهای زیبایی برسم. حالا کندوی عسل من، تصمیم بزرگی بود که امشب گرفتم: حس افسوسی که از برخی تصمیمات اخیر دائم توی ذهنم حضور داشت و جای بی شمار حس خوب را اشغال کرده بود، به مدد ذهنیت جدیدی که پیدا کرده ام و صحبت های مک آرتور عزیزم ...
پاییز پدر سالار - تاریخ: 1391/7/10 ساعت: 5:27
مثل کبریت کشیدن در باد زندگی دشوار است من خلاف جهت آب شنا کردن را، مثل یک معجزه باور دارمآخرین دانه کبریتم رامی کشم درباد هرچه بادا باد۱این روزها تمام تلاشم این است که از حرفها و مفاهیم زیبایی که در مورد زندگی شنیده ام عبور کنم و سعی کنم خودم آنها را به عینه احساس کنم، نعمت زنده بودن، مثلا به پاییز ...
روز میلاد تن تو... - تاریخ: 1391/7/10 ساعت: 5:27
امروز زنگ زدم تولد کسی را به او تبریک بگویم، با تلخی گفت یک سال بیشتر پیر شدیم، گفتم اتفاقا من هرچه سنم بالا می رود، احساس آرامش بیشتری می کنم، چون نسبت به گذشته که خام و بی تجربه بودم و گیج می زدم احساس می کنم، حالا بیشتر می توانم از زندگی لذت ببرم...او هم با من هم نوا شد... دوست داشتم به او که مثل...
برق چشمان تو، اتفاقی نیست... - تاریخ: 1391/7/10 ساعت: 5:27
من آدم کم طاقتی هستم، اما چون جدیدا از نظر منطقی نسبت به برخی بایدهای زیبای زندگی توجیه شده ام، خودم فکر میکنم آن کم طاقتی یواش یواش دارد از من دور می شود. مثلا توجیه شده ام همان طور که یک نوازاد تا شش ماهگی، تا وقتی که کم کم دندان در می آورد، معده اش جز شیر مادر را نمی تواند هضم کند، در مورد برخی خ...
وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت... - تاریخ: 1391/7/10 ساعت: 5:27
باید اجازه دهم آدمها فقط از ذهنم عبور کنند، همین... توقف آنها به هر دلیلی راه را بند می آورد...به راهروهای ذهنم نیاز دارم... متوجه شدم توقف خیلی از آدمها در ذهنم مال این است که خودم به حرفشان می گیرم و بعد سر ظهر می شود یا هوا تاریک می شود و آن طرف مجبور می شود، بماند، بعد من همین جور به حال پذیرایی...
آنها که می دانند، آنها که نمی دانند... - تاریخ: 1391/7/10 ساعت: 5:27
امروز داشتم فکر می کردم، زمان هایی که آرامش دارم و اصولا منطقم بدون این که تلاش آگاهانه ای برای آن انجام داده باشم، خوب کار می کند، احساس می کنم، همه چیز و همه کس سر جای خود هستند و اگر مشکلی است مال جایگاهی است که من در آن ایستاده ام، نوع تلقی و تعبیرم از شرایط و اتفاقات.... احساس کردم هر نقطه از ذ...
دایه جانم، دلم تو را می خواهد... - تاریخ: 1391/7/10 ساعت: 5:27
عاشق انواع فست فودها هستم، پیتزا، کباب ترکی و ... ، اما این همه دلیل نمی شود که مزه بی نظیر کله پاچه یا به قول بعضی ها کلپچ را بی خیال شوم، یا آش ها و سوپ های مختلف و همینطور این رشته ادامه می یابد تا به راسته غذاهای فرنگی و دریایی و البته سنتی خودمان می رسد، به طوری که من می توانم ادعا کنم که بعید ...
مهربان با انگشتان شما... - تاریخ: 1391/7/10 ساعت: 5:27
"وی او ای" یا به قول دوست بامزه ای "ووآ "، همان برنامه صدای آمریکا را که می بینم به احساس جوانی و سرزندگی گزارشگران آن که معمولا سن خرپیره را دارند، حسودی ام می شود، و همین طور مثلا برنامه هایی که باز از افراد مسنی تهیه شده که مثلا در زمینه ای فعالیت دارند، این طور احساس می شود که انگار آنها گذر سن ...
مثل عقاب، حواسم به تو است... - تاریخ: 1391/7/10 ساعت: 5:27
خوشحالم بگویم، این روزها من در جایگاهی ایستاده ام که توانسته ام به راحتی سهم خودم را در مورد وضعیت موجودم به عینه ببینم، این دستاورد کمی نیست، چون به محض رسیدن به این نکته انرژی در وجودت متراکم می شود، افراد یکی یکی از ذهنت بیرون می روند و تو می مانی و حوضت که ببینی با آن چه کار می خواهی بکنی... به ...
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم... - تاریخ: 1391/7/10 ساعت: 5:27
با یکی از دوستان قدیمی ام صحبت می کنم، ناراحتی اش تا حدی است که بر عکس همیشه که خیلی محافظه کارانه صحبت می کرد، آشکارا اعتراف می کند که همسرش را دوست ندارد و فکر می کند، انتخاب های بهتری می توانسته داشته باشد، بهش می گم یعنی تمام مشکلات تو مال طرف مقابل است؟ خودت از خودت راضی هستی؟ ... اگر او از زند...
اعتراف نوشت1 - تاریخ: 1391/7/10 ساعت: 5:25