خرید بک لینک

امروز زنگ زدم تولد کسی را به او تبریک بگویم، با تلخی گفت یک سال بیشتر پیر شدیم، گفتم اتفاقا من هرچه سنم بالا می رود، احساس آرامش بیشتری می کنم، چون نسبت به گذشته که خام و بی تجربه بودم و گیج می زدم احساس می کنم، حالا بیشتر می توانم از زندگی لذت ببرم...او هم با من هم نوا شد... دوست داشتم به او که مثل خیلی از ما ها همیشه گوشه ذهنش بهانه ای برای غمگین بودن دارد، بگویم: در مطالعات جدیدم متوجه شده ام که بیماری وسواس که اکثر ما با درجات مختلفی به آن مبتلا هستیم، فقط وسواس به شستشو نیست، کمال گرایی هم یک جور وسواس است، این که همیشه ذهنت بهانه ای پیدا کند که خوشبختی های کوچک و بزرگی را که در زندگی داری نبینی و زجر بکشی، ذهنیتی که همه چیز را کامل و بی عیب و نقص می خواهد، طرز فکری که اساسا اشتباه و غیر ممکن است ... اما چیزی به او نگفتم و به همان تبریک ساده بسنده کردم، چون وقتی آدمها خودشان ضرورت چیزی را احساس نکنند، چون زمینه آن موضوع خاص را ندارند، از آن موضوع صحبت به میان آوردن، هم ممکن است باعث گمراهی طرف بشود و هم اینکه موضوع این وسط به خاطر بی جا مطرح شدن شهید بشود....

برچسب: نویسنده: نسیم تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1391 ساعت: 5:27

صفحه بندی