خرید بک لینک
تلنگر ( سام امیری )

برچسب: نویسنده: نسیم تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1391 ساعت: 5:29

خلقت زن " شل سیلور استاین "

برچسب: نویسنده: نسیم تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1391 ساعت: 5:29

محبوب آزار طلب

برچسب: نویسنده: نسیم تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1391 ساعت: 5:29

آواز ماندن " شل سیلور استاین "

برچسب: نویسنده: نسیم تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1391 ساعت: 5:29

آرزوها " محمد احتشام "

برچسب: نویسنده: نسیم تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1391 ساعت: 5:29

آرزوهایی که حرام شدند " شل سیلور استاین "

برچسب: نویسنده: نسیم تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1391 ساعت: 5:29

پیشنهاد صلح " اثر شل سیلور استاین"

برچسب: نویسنده: نسیم تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1391 ساعت: 5:29

تقدیم به صاحب خبرم علی ابن موسی الرضا علیه سلام

برچسب: نویسنده: نسیم تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1391 ساعت: 5:29

حاکم و دلقک ( قصه های کهن ایرانی )




برچسب: نویسنده: نسیم تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1391 ساعت: 5:29

اگر مثل کسی که تازه کندوی زنبور عسل زده مراقب کارم باشم، دور نیست که به جاهای زیبایی برسم. حالا کندوی عسل من، تصمیم بزرگی بود که امشب گرفتم: حس افسوسی که از برخی تصمیمات اخیر دائم توی ذهنم حضور داشت و جای بی شمار حس خوب را اشغال کرده بود، به مدد ذهنیت جدیدی که پیدا کرده ام و صحبت های مک آرتور عزیزم در حال کوچ از وجودم است. احساس کسی را دارم که بعد از مدتها عذاب وجدان برود و خودش را تسلیم قانون کند.... این چند وقت فکر کردن به این که اگر فلان تصمیم را نمی گرفتم، ال و بل می شد، فکر می کنم گیرنده هایم را انگار ضعیف و خاموش کرده بود.... و البته قدرت لذت بردن از داشته ها و وضعیت موجودم را...

خیلی خوشحالم و شکر گذار مثل خورشید که بی تاب است تا به آغوش صبح پر بکشد، با آغوش باز به سراغ زندگی و تجربه های جدید می روم.....

برچسب: نویسنده: نسیم تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1391 ساعت: 5:27

مثل کبریت کشیدن در باد
زندگی دشوار است
من خلاف جهت آب شنا کردن را،
مثل یک معجزه باور دارم
آخرین دانه کبریتم را
می کشم درباد
هرچه بادا باد۱

این روزها تمام تلاشم این است که از حرفها و مفاهیم زیبایی که در مورد زندگی شنیده ام عبور کنم و سعی کنم خودم آنها را به عینه احساس کنم، نعمت زنده بودن، مثلا به پاییز از سر یک اتفاق معمولی نگاه نکنم و از نگرانی های معمول در مورد روزمرگی ها پل بزنم به این که فکر کنم چه سعادت مندم که در دامن بلند شبهای پاییزی، باران های پاییزی همچون زنی قد بلند و زیبا با اورکتی چرمی سیاه، کلاه به سر و کفش های پاشنه بلند قرار است، گاه گاه قصه خاطرات و آرزو های دور و دراز را به گوشم نجوا کنند...

۱- شعر از سهراب سپهری

عنوان پست اسم رمانی از گابریل گارسیا مارکز است که بسیار دوست دارم در آینده ای نزدیک آن را بخوانم....

برچسب: نویسنده: نسیم تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1391 ساعت: 5:27

امروز زنگ زدم تولد کسی را به او تبریک بگویم، با تلخی گفت یک سال بیشتر پیر شدیم، گفتم اتفاقا من هرچه سنم بالا می رود، احساس آرامش بیشتری می کنم، چون نسبت به گذشته که خام و بی تجربه بودم و گیج می زدم احساس می کنم، حالا بیشتر می توانم از زندگی لذت ببرم...او هم با من هم نوا شد... دوست داشتم به او که مثل خیلی از ما ها همیشه گوشه ذهنش بهانه ای برای غمگین بودن دارد، بگویم: در مطالعات جدیدم متوجه شده ام که بیماری وسواس که اکثر ما با درجات مختلفی به آن مبتلا هستیم، فقط وسواس به شستشو نیست، کمال گرایی هم یک جور وسواس است، این که همیشه ذهنت بهانه ای پیدا کند که خوشبختی های کوچک و بزرگی را که در زندگی داری نبینی و زجر بکشی، ذهنیتی که همه چیز را کامل و بی عیب و نقص می خواهد، طرز فکری که اساسا اشتباه و غیر ممکن است ... اما چیزی به او نگفتم و به همان تبریک ساده بسنده کردم، چون وقتی آدمها خودشان ضرورت چیزی را احساس نکنند، چون زمینه آن موضوع خاص را ندارند، از آن موضوع صحبت به میان آوردن، هم ممکن است باعث گمراهی طرف بشود و هم اینکه موضوع این وسط به خاطر بی جا مطرح شدن شهید بشود....

برچسب: نویسنده: نسیم تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1391 ساعت: 5:27

من آدم کم طاقتی هستم، اما چون جدیدا از نظر منطقی نسبت به برخی بایدهای زیبای زندگی توجیه شده ام، خودم فکر میکنم آن کم طاقتی یواش یواش دارد از من دور می شود. مثلا توجیه شده ام همان طور که یک نوازاد تا شش ماهگی، تا وقتی که کم کم دندان در می آورد، معده اش جز شیر مادر را نمی تواند هضم کند، در مورد برخی خواسته ها و اتفاقات هم این مسئله صادق است و گذر زمان و گردآمدن برخی ملزومات جزو ضروریات است. گاهی تلاش های اولیه برای رسیدن به خواسته ای، غیر مستقیم ظرفیت و توانی را در آدم ایجاد می کند که شاید لذت بردن از آن خواسته در گرو همین ظرفیتی است که ایجاد شده... البته این طور به نظر می رسد که خود زندگی صبورانه هر جنبه ای از زندگی را که آدم سرسری به آن می پردازد، دوباره پیش روی آدم قرار می دهد، وقتی آدم حواسش هست این فرصت تصحیح را یک جور پای مهربانی و سخاوتمندی زندگی می گذارد، و وقتی توی این فکر ها نیست دائما کلافه است که چرا همش بعضی اتفاق ها فقط باید صاف برای او پیش بیاید... انگار راه فرار و در رویی نیست آدم لحظه به لحظه در انعکاس کارهایی است که انجام داده، درست یا غلط. خودم هر جا که حوصله کرده و کاری را یاد گرفته و خوب انجام داده ام از قبل آن همه جور خیری به من رسیده و هرجا حالش را نداشتم و سمبل کرده ام، نتیجه خوب کم رنگ و میانه حال است... البته همش از خامی است ولی داشتم فکر میکردم اگر آنقدر زرنگ بودم که پیش از قرار گرفتن در یک سری موقعیت های جبرانی، این نکته را می فهمیدم چقدر وقتم پای این درس پس دادن ها نمی گذشت. مثلا این کارها را واقعا می شود پای آی کیوی زیاد گذاشت؟ این که یکی باید مثلا یه عزیزش بمیره یا یه حس تلخ را پشت سر بگذاره تا یاد بگیره یکم مراقب حرف زدنش باشه، یا یکی باید بارها تو تخت بیفته تا بلکه یه خورده یادش باشه به خودش توجه کنه، یا یکی باید معده اش در حد اعتصاب خونریزی کنه تا یکم اون حواسش به خورد و خوراکش باشه .... به فکرم رسید، بنویسم، زیبایی که در برخی چهره ها حس می شود، و آرامشی که از وجودشان بر پیرامونشان سایه می اندازد باز مال کارهای زیبایی است که در خلوت و آشکار انجام داده اند، یا مال دنیای فکری زیبایشان است که اثرش این گونه هویدا شده است....که کار نیکو کردن از پر کردن است!

برچسب: نویسنده: نسیم تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1391 ساعت: 5:27

باید اجازه دهم آدمها فقط از ذهنم عبور کنند، همین... توقف آنها به هر دلیلی راه را بند می آورد...به راهروهای ذهنم نیاز دارم... متوجه شدم توقف خیلی از آدمها در ذهنم مال این است که خودم به حرفشان می گیرم و بعد سر ظهر می شود یا هوا تاریک می شود و آن طرف مجبور می شود، بماند، بعد من همین جور به حال پذیرایی ام و گوش کردن و فردا کارهای نکرده ام است که روی هم تلنبار شده و دیگر با یک نگاه خودنسرد هم نمی شود کاری از پیش برد...

برچسب: نویسنده: نسیم تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1391 ساعت: 5:27

امروز داشتم فکر می کردم، زمان هایی که آرامش دارم و اصولا منطقم بدون این که تلاش آگاهانه ای برای آن انجام داده باشم، خوب کار می کند، احساس می کنم، همه چیز و همه کس سر جای خود هستند و اگر مشکلی است مال جایگاهی است که من در آن ایستاده ام، نوع تلقی و تعبیرم از شرایط و اتفاقات.... احساس کردم هر نقطه از ذهنم که به مدد دانستن روشن شده، کار مرا در مواجهه با مسئله مربوط به خود بسیار راحت تر ساخته، در این مورد هم تجربه خیلی به کار آدم می آید و هم مطالعه... دانستن علل پشت پرده خیلی از رفتارها، کمک بزرگی به ما در رابطه با تغییر آن رفتار یا کلا متوقف کردن آن می کند... بیشتر روانشناسان ریشه خیلی از مسائل فرد در بزرگ سالی را در کودکی او جستجو می کنند. فکر می کنم یک پدر مادر مسئول حداقل به خاطر راحتی خودشان هم شده بهتر است به رفتارهای درست تظاهر کنند...فکر کردم چقدر خوب است سلسله وار در مورد موضوعاتی که به روح و روان آدم طراوت می بخشند، مطالعه کنم هرچند مختصر و آنها را اینجا هم بیاورم...

پی نوشت: در همین رابطه طی جستجوهایم به این مطلب برخوردم در این آدرس http://mehr-aghajani.com/?p=5498 که به بخشی از فیلم دائی جان ناپلئون که به نظر من با توجه به امکانات کم زمان ساخت خود واقعا اثری خوش ساخت بود، با رویکرد روانشناختی پرداخته بود که مطالعه آن خالی از لطف نیست...

برچسب: نویسنده: نسیم تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1391 ساعت: 5:27

صفحه بندی